سن و سال

خودم را به یاد می‌آورم که از نردبان کتابخانه بالا رفته بودم و او را به یاد می‌آورم بیدار با لباس کوتاه گلدارش که کتابها را از من می‌گرفت تا نجاتشان دهد. او را می‌دیدم که از یک طرف خانه به طرف دیگر می‌دود و خیس از باران در میان آبهایی که تا قوزک پایش می‌رسید، با طوفان می‌جنگید. یاد دارم که چطور صبح روز بعد صبحانه‌ای درست کرد که هرگز نبود و وقتی من مشغول خشک کردن کف زمین و مرتب کردن خانه بودم میز را چید. هرگز نگاه محزونش را وقتی صبحانه می‌خوردیم فراموش نخواهم کرد: چرا حالا که آن قدر پیری منو شناختی؟
جواب دادم: سن اون چیزی نیست که آدم داره، اونه که آدم حس می‌کنه.

 

خاطرات روسپیان سودازده من، گابریل گارسیا مارکز، ترجمه امیرحسین فطانت

بحث ها

  1. مونا پاسخ

    کاشکی اونی که حس میکنیم شمعای روی کیکش خیلی کمتر از اونی باشه که هستیم

به بحث بپیوندید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *