دسته بندی ها » از هر کجا

برف

شاید ما کوچکتر بودیم و اندازه‌ها برایمان بزرگتر بودند. ولی برف‌های زمان کودکی واقعاً برف بودند. در میانه جنگ با چکمه پلاستیکی که تا زانویمان می‌رسید از لابلای برف‌ها به مدرسه می‌رفتیم و می‌فهمیدیم که مدرسه تعطیل است. خبر تعطیلی را آقای حیاتی در اخبار رادیو می‌گفت ولی خیلی‌ها بی‌خبر از تعطیلی به مدرسه می‌رفتند. خبری از تلگرام و واتس‌اپ نبود. حتماً باید مسیر را می‌رفتیم. به قول فروغ حتماً باید سر خودمان به سنگ می‌خورد تا مفهوم سنگ را بفهمیم. ما در کودکی مفهوم برف را به خوبی فهمیده‌ایم. دوباره مسیر برفی را به خانه برمی‌گشتیم. پدر مثل همیشه رفته بود سر کار. برای برگشتن به خانه عزا می‌گرفتم. مادرم دو پارو می‌داد دست من و برادر کوچکترم که بروید برفهای پشت بام را پارو کنید. بزرگترین آرزوی آن روزهایم این بود که مثل بقیه پاروی پلاستیکی داشته باشیم. پاروی ما کاملاً چوبی بود و من حتی به سختی پارو را بلند می‌کردم. چه برسد به اینکه بتوانم برف‌ها را پرتاب کنم وسط کوچه. غیر ممکن بود. بارها شد برف را ریختم روی رهگذرهای داخل پیاده‌رو. آنها این کار را شیطنت پسرانه دانستند و شاید فحشی هم دادند ولی مشکل سنگینی پاروی تمام‌چوبی بود. مشکل زوری بود که نداشتم. وقتی پاروی برف پشت‌بام تمام می‌شد مادر هم برگشته بود. تمام وسایل مربوط به آش‌رشته را تهیه کرده بود. این رسم خانوادگی ما بود. روز برفی آش رشته داشتیم. تا یک ساعت بعد از پایین آمدن از آن نردبان چوبی لغزان کنار بخاری چمباتمه می‌زدیم و شاید چایی هم می‌خوردیم.
بعد از آن سالها دیگر برف زیادی نیامد. شاید هم آمد و به چشم ما نیامد.