دسته بندی ها » داستان

زمانی برای کشتن

وقتی داشتم ضربه‌های چاقو را توی شکمش فرو می‌کردم تنفر تمام وجودم را گرفته بود. دوست داشتم تک‌تک سلولهای بدنش را از هم جدا کنم. هر ضربه‌ای که می‌زدم یاد یکی از نامردی‌هایش می‌افتادم. چقدر آزارم داده بود. چقدر از دستش اذیت کشیده بودم. چه شبها که به خاطرش نخوابیده بودم. پشت سر هم ضربه می‌زدم. شکمش را پاره پاره می‌کردم. لذت می‌بردم و درد می‌کشیدم. ضربات چاقو را هر بار در بخشی از شکمش احساس می‌کرد و درد می‌کشید. ولی وقتی به من نگاه می‌کرد لبخندی روی لب داشت. چهره‌اش شبیه آدمهای بی‌گناه بود. طوری نگاهم می‌کرد که انگار می‌خواست بگوید هر اتفاقی افتاده تقصیر خودت بوده.
با هم ناله می‌کردیم. او از درد و من از لذت. من از درد و او …
ضربه آخر بود. می‌دانستم این ضربه او را از پای در می‌آورد. تا اینجا مثل کوه ایستاده بود. انگار نه انگار که دارم با تمام قدرت سلاخی‌اش می‌کنم. آخرین ضربه را زدم. دیگر نتوانست بایستد. افتادم. او خود من بود.

فقط شش ماه

هنوز چشمهایم درست وحسابی گرم نشده بود که آمدی و صاف رفتی سمت کاناپه وسط پذیرایی و ولو شدی روی آن. یاد قدیم افتادم. زمانی که برای بار اول مبل خریده بودیم. اجازه نمی‌دادی ما روی کاناپه دراز بکشیم. می‌گفتی اگر خوابتان می‌آید بروید روی تخت. یادم نیست آن موقع تخت داشتیم یا نه. می‌گفتی بروید تشک پهن کنید بخوابید. مبل برای نشستن است نه خوابیدن. مجبور می‌شدیم روی مبل بنشینیم. ولی الآن خودت آمدی و صاف رفتی و روی کاناپه دراز کشیدی و زل زدی به من.

ادامه مطلب »

اگر آن کلمه اسم من باشد …

طبق معمول هر روز، صبح زود بیدار شدم و شال و کلاه کردم که بروم سر کار. اتوبان نسبت به روزهای قبل کمی خلوت تر بود. به بزرگراه فضل‌الله که رسیدم یک فکری افتاد توی سرم. مشغول کلنجار رفتن با فکر خودم بودم که نفهمیدم چطور شد قبل از پل ستارخان فرمان را کج کردم به سمت راست و پیچیدم داخل خیابان ستارخان. انگار که در برابر یک کار انجام شده قرار گرفته بودم. یک تکلیف شرعی و ملی روی دوشم داشت سنگینی می‌کرد و کمرم از سنگینی این تکلیف درد گرفته بود. تا میدان توحید رفتم و چمران را به سمت بالا پیچیدم. هدفم جایی نبود جز میدان فاطمی. وزارت کشور.

ادامه مطلب »

مهران

خیلی رویت حساب می‌کردم. خیلی بیشتر از بقیه. بین همه همکارهایم برایم از همه مهمتر بودی. یکی از دلخوشیهایم برای اینکه صبحها دل از خواب بکنم دیدن تو بود. نمی‌توانستم صدایش را در بیاورم ولی دلم پیشت گیر کرده بود. عاشقت شده بودم. وقتی آمدی گفتی مهران برایم خواستگار آمده، چشمهایم سیاهی رفت. نمی‌دانی چقدر تلاش کردم تا یک لبخند مصنوعی و بی‌مزه رو صورتم درست کنم و با لحنی که کمتر از فحش دادن نبود بگویم مبارک است. وقتی با لبخند گفتی: «ممنونم. ما هم شدیم دختر خارجی» فهمیدم علاوه بر اینکه با دیگری خواهی بود، دیدنت را هم از دست خواهم داد. آوار بود که روی سرم خراب می‌شد. وقتی صدایم کردی مهران حواست کجاست؟ فهمیدم که فقط زل زده‌ام به صورتت ولی دیگر نمی‌شنیدم که چه حرفی می‌زدی. فکر می‌کنم داشتی در مورد اقامت دائم کانادای همسر آینده‌ات حرف می‌زدی. همانجا بود که دیگر حرف نزدی. شاید هم زدی ولی من دیگر نمی‌شنیدم. احساس می‌کردم دیگر روبرویم نیستی. تو را بالای سرم می‌دیدم. داشتی دور سرم می‌چرخیدی …
الان خیلی سال از آن زمان گذشته و این بار من بالای سر توام. تو توی خواب شیرین هستی و من بالای سر تو نشسته‌ام و برای تو و آن شیطانکی که داری با خودت حمل می‌کنی داستان می‌نویسم.

آسانسور

 ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﭼﭙﯽ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﻴﻠﯽ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺳﭙﺎﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺩﻭﺗﺎﻳﯽ ﺩﺭ ﻳﮏ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﭼﭗ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﺴﺎﻓﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﺍﻳﻨﻄﻮﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﻳﺰﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺴﺎﻭﯼ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﺗﺎﺯﻩ ﻳﮏ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺭﺍﺿﯽ ﺗﻨﺒﻞ ﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺘﺶ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯽﮔﺸﺖ ﻳﮏ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻃﺒﻘﻪ ﺁﺧﺮ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ. ﻫﺮ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪﺍﯼ ﺩﮐﻤﻪ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﺩ، ﺍﻳﻦ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﭼﭗ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﯽﺭﻓﺖ. ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏﺗﺮ ﺑﻮﺩ. ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ بالاخره ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﻗﻠﺒﺶ ﮔﺮﻓﺖ. ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻫﺪ. ﻭﺳﻂ ﺭﺍﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ. ﻧﻔﺴﺶ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻳﮏ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﺯ ﺷﺎﻧﺲ ﺍﻭ ﻣﺴﺎﻓﺮﺵ ﺭﻳﻴﺲ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﻗﻠﺒﺶ ﮔﺮﻓﺖ، ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ، ﺑﻪ ﺭﻳﻴﺲ ﺷﺮﮐﺖ. ﺭﻳﻴﺲ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ. ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﺑﺸﻮﺩ. ﻓﺮﺩﺍﻳﺶ ﻳﮏ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻨﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

آقا مرتضی

وقتی آقا مرتضی میرداماد را پیچید داخل ولی‌عصر بیشتر به ترافیک خروجی میرداماد فکر می‌کرد تا سوار کردن مسافر. نگاهش افتاد به مسافرهایی که جلوی ساختمان اسکان منتظر تاکسی بودند.
– سر ظفر
– پارک‌وی
– فرشته
– پارک ملت
– تجریش
می‌خواست با سرش به آن کسی که تجریش می‌رفت، علامت بدهد که یک زنی گفت: «دربست». آقا مرتضی هم مثل همه راننده تاکسی‌های دیگر با شنیدن کلمه دربست دست و پایش شل شد. کمی جلوتر تاکسی سبزرنگش را که روی درش نوشته شده بود باغ آسمون نگه داشت. زن در حالیکه دستهایش پر بود از کیسه‌های رنگارنگ، به سختی جلو آمد و گفت: «آقا ولنجک دربست». آقا مرتضی گفت: «بفرمایید». زن حرفی از اینکه آقا مرتضی چقدر می‌گیرد نزد. آقا مرتضی هم پیش خودش فکر کرد: « وقتی خانمی با این در و تیپ می‌خواهد برود ولنجک و قیمت نمی‌پرسد یعنی هر چقدر بگویم نه نمی‌گوید.»
سر چهار راه پارک‌وی که رسیدند زن گفت:
– عجب ترافیکیه
– بله خانم. این ساعت که می‌شه ترافیک اینجا چند برابر می شه. هیچ‌کس  از ترس ترافیک این ورا نمی‌آد.
– جاپارک هم نیست. اگر جاپارک پیدا می‌شد که خودم ماشین می‌آوردم
– چه عرض کنم خانم.
– این شغل اصلی شماست؟
– نه من لیسانس ارتباطات دارم. توی یه شرکت خصوصی کار می‌کنم. عصرها هم با تاکسی برادرم دوری می‌زنم گهگاه.
– درست حدس زدم. رفتارتون مثل راننده تاکسی‌های دیگه نیست.
– لطف دارید.
– این روزا هزینه زندگی بالاست. حق دارید. ازدواج کردید؟
– نه. راستش فرصت نشده.
– مگه چند سالتونه؟
– ۳۶
– دیگه دیره. باید یه فکری بکنید.
– چه عرض کنم !
– اگر از پشت پمپ بنزین برید بهتره
– با این وضعیت یارانه‌ها مگه می‌شه ازدواج کرد؟
– کاملاً حق دارید.
– بی‌زحمت خیابون بعدی رو بپیچید سمت چپ.
– بنزین لیتری هفتصدی داریم می‌سوزونیم. اینم این بنزین بی‌کیفیت.
– اسمتون چیه؟
– مرتضی هستم.
– آقا مرتضی جلوی اون ساختمان پنج‌طبقه نگه دارید لطفاً.
زن در حالیکه کیسه‌های رنگارنگ را از داخل ماشین برمی‌داشت گفت:
– بی‌زحمت چند دقیقه تشریف بیارید بالا. طبقه سوم. در رو باز می‌زارم. اگر می‌خواید قفل فرمونتون رو هم بزنید.
آقا مرتضی شوکه شد. با خودش گفت اینجا چه خبر است؟ بروم بالا برای چه؟ حتماً پول پیشش نداشته گفته بروم بالا پول را بدهد. اگر اینطور است چرا خواست ماشین را قفل کنم؟ نکند … نخواست فکر کند. مردد مانده بود. با شک و تردید ماشین را خاموش کرد. قفل فرمان را وصل کرد و هیکل بزرگ و چاقش را که حداقل ۱۰۰ کیلو بود از ماشین بیرون کشید. در را بست و دزدگیر را فعال کرد و رفت بالا. وارد آسانسور شد. آسانسور همان بویی را می‌داد که داخل ماشینش می‌آمد. بوی عطر زن بود. دکمه طبقه سوم را زد. در آسانسور که باز شد دید در یکی از واحدها باز است. در دو واحد دیگر بسته بود و یک قفل کامپیوتری بزرگ روی حفاظهای آهنی‌شان بسته شده بود. وارد شد و در را پشت سرش بست. صدای زن آمد که « آقا مرتضی بفرمایید. لازم نیست کفشاتون رو در بیارید». با ترس و لرز به سمت صدا رفت. صدا از یکی از اتاق خواب‌ها می‌آمد. آقا مرتضی وارد اتاق که شد دید یک بچه هشت نه ساله نشسته روبروی یک تلویزیون و دارد پلی‌استیشن بازی می‌کند و اطرافش پر است از بسته‌های چیپس و پفک و شکلات. زن هم بالای سر پسر ایستاده بود. آقا مرتضی را که دید خطاب به پسر گفت: « اگر این همه شکلات و چیپس بخوری می‌شی شبیه این آقا ». هم‌زمان که آقا مرتضی را به پسر نشان می‌داد دستش را به سمت آقا مرتضی دراز کرد. دو اسکناس پنج‌هزار تومانی در دستش بود.

چراغ قرمز

وقتی به آینه نگاه کرد، تعداد خیلی زیادی ماشین را پشت سرش دید که راننده‌هایشان با عصبانیت دستشان را گذاشته بودند روی بوق و به صورت ممتد بوق می‌زدند. ولی نمی‌دانست چرا بوق می‌زنند. یکی از همان راننده‌ها سرش را از ماشین آورد بیرون و گفت:
« حیوون همه رو عنتر خودت کردی. راه بیفت »
به جلو نگاه کرد. ماشینی نبود. تازه فهمید که دارند برای او بوق می‌زنند. چراغ سبز شده بود و او در فکر و خیال نویسندگی فرو رفته بود.
وقتی چراغ قرمز بود، نگاهش افتاده بود به کتابفروشی آن طرف چهارراه که همیشه یک پیرمرد با عینک ته‌استکانی داخلش نشسته بود و یک کتاب جلدآبی می‌خواند. انگار کتابهایی که جلدشان آبی نیست ارزش خواندن ندارند. سمت چپ کتابفروشی همیشه یک دستفروش نشسته بود. زمستانها لبو پخته می‌فروخت و تابستانها بستنی آلاسکا.

ادامه مطلب »